|
|
|
|
|
یکی را دوست می دارم …
یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگزنگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم ولی افسوس او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند
به مهتاب گفتم: ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام من رسان بگو که او را دوست می دارم ولی افسوس یکی ابر سیه آمد زود روی ماه تابان را بپوشانید
صبا را دیدم و گفتم:صبا دستم به دامانت بگو به دلدارم که او را دوست می دارم ولی افسوس ز ابر تیره برقی جست وقاصدک را میان راه بسوزانید
اکنون وامانده از هر جا باخود کنم نجوا "یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمی داند" *گرفته شده از ویبلاگ دیگران |
||
|
|
|
|
|
غبار آلود دردم بیا ای روشنتر از روشن درمان دردم شو بیا کز بیکسی گلویم پر ز آه است سرود سرد من حاکی ز اندوهء مسافرهای شهریست که خون ریختن در آنجا کار مردیست که خود را رهبر انسان مینامد به زیر ظلم آن مردان یتیمان غرقِ یاس و نابسامانیست گلویم پر ز حرفهایست که تک تک واژه اش درد است و حاکی از نفرت و خشم و استبداد بیا ای مرد تاریخ ساز غریبان شو بیا بردار این چطر سیاه تک قومی را بیا |
||
|
|
|
|
|
دیشو دیدوم دیدیم اماد از کوچه سون خانیم اماد رفتم که ما بغل کنوم کومه شی ره صد مخ کنوم پرسان کنوم کجا بودی از غم شی آودیدیم اماد پورموشت کدوم کومی شی ره نزدیک شده گریه مه اماد بغل کدوم دیده خوره او آودیدش نوشیو اماد از غمشی توبیلجی شدوم بیدار شدم لالیم اماد پرسان کدک چیز کار مومنوم چیکه ده خو گفتار مونو گفتم لالی کوتیو شدوم از دوری شی بیخوشدوم پرموشت کدک او خو خوره دیدوم لالیم وییش آماد شیشته تاصبح قسه کدوم تاصبح ره او دیدیش اماد لالیم موگوفت بس کو راسخ زاری موکد که آبیم اماد آبیمه ورخاتا شدگ پرسان کدگ چیز کار شده ناگفته آودیدم اماد آبی مره ویی گرفت گفتم آبی گریه نکو دلهای خوره پاره نکو ما بخت مه توبیجلی شده دیده از مه بیری شده آبیمه یک چقرا کدک دیدوم آتیم از شیو آماد آتیم که دید گریه مونو پرسان کدک چیز دیو زده قصه کدوم گریه شی آماد. ............ راسخ 2010-01-31 اشکاشیم مرز تاجیکستان Download RasikhSoft - Deshaw |
||
|
|
|
|
![]() آدمی برگ بهار است گاهی سبز و گاهی پژمرده گاهی دق میکند از رنج غبار گاهی خنده از آب باران گاهی پائین زیر پاها گاهی بالا بین آسمان گاهی مغرور بین گلها گاهی غمگین زیر طوفان آدمی برگ بهار است یک زمان سرد ز سردی جهان یک زمان تنگ ز گرمی جهان آدمی برگ بهار است آدمی برگ بهار است |
||
|
|
|
|
|
لاته ایشیل غدر خم خم نکو نو
مره بیریو کده نیم دم نکو تو
تا کیء متل کده بیریو شونوم ما ده عشق تو در خورده تامو شونوم ما
تو نوربند ره چطور رازی کنوم ما رازی کده توره بیری کنوم ما
|
||
|
|
|
|
|
یک غزل مانده... یک غزل مانده که من ویلگرد شم زیز چطر پهن آسمان شب گرد شم ولی چه حیف که یک ترانه نه خواندم نه کس شنید و نه کس ساخت آهنگی من که گمشته درین دیار بی فانوس زدرد و رنج تو و خود ز زجر این زمان و آن زمان دمی به خود نیامدم و نه هم زغمت غم رهایم کرد چه بی ثمر جوانی که میگزرد چه بیهوده واژه ای که میزایم وگر واژه ای نزایم درین دیار بی کسی بدان شبی دیگرش بی نفس شم یک غزل مانده یک غزل مانده که شب گرد شم.... راسخ 01-february -2010 Ishkashim, Tajikistan Border |
||
|
|
|
|
|
آمدی باری دیگر خط بزنی روی این قلب شکسته روی این دیوار بجا مانده روی این فرش که دیروز کسی روی او مرده میدانم عکس من روی دیواری کسی نیست بی ثمر بود هرآنچه در خاطرات من نوشته تا صحر روی بستر خواب نه نخوابیده آنکسی که دیروز روی این فرش مرده آمدی خط بزنی روی این عکس بجا ماندهء من روی این عکس که فقط یک خاطره مانده آمدی ختم کنی هر چه از من بجا مانده روزی آی بدرم سربزنی سربزنی که شاید کسی مرده تا که وهم دیدنش محو شود محو شود دیدنش از خط زدن تو.. روی این عکس که ازما مانده ... |
||
|
|
|
|
|
این قفس بی تو فقس نیست هم نفس نیست مرا باری نفس نیست گفته او مرده زغمهای زمان بس مرا غصه، دیگرهیچ بسر نیست رفته او باردیگر غصه سر آمد گفته او مرده تورا غم بسر نیست؟ مرگ بر تو ای خیر آور این مرگ مرگ بر تو چون مرا جز اشک دیگر نیست میشنیدیم که اگر او زنده بوده بس مرا شادوی و خنده دیگر نیست این قفس بی تو فقس نیست هم نفس نیست مرا باری نفس نیست ...... راسخ 01-february -2010 Ishkashim, Tajikistan Border |
||
|
|
|
|
|
اینجا سیاه امدم ولی سپید بر خواهم گشت چه با نوید بودم ولی بی نوید بر خواهم گشت جوان با غرور و آرزوی چو رسیدن به قلهء کوه مگر های! چه بد! که پیر بر خوام گشت زمانی میرسد که دیگر مانده ام درین قفص ولی چه حیف! که مرده بر خواهم گشت |
||
|
|
|
|
|
امید نو خود سازی مرا از ظلمت شب میراند قفس های میشکند و باور ها پرواز میکند به آنسوی مرزهای امید آهسته آهسته مرا میبرد به مرزهای خود باوری امید جایگزین یاس ها میشوند و قلب خالی از غمهای خود ساخته اما! مرا باروکردنش سخت است چون من با غم سالها زیستم همیش با او نویشتم همیش با او سریشتم ولی افسوس سالهای را که از نو آمدنش سخت است چو من امرزو آموختم که این دینا فقط عشق است و خنده تبسم کن تبسم کن و بخند که این دنیا فقد امید و شادیست تو باور کن تو بارو کن می متیوانی هر آنچه خواهی در دنیا |
||